تبلیغات
اس ام اس - داستانهای یک زندگی سه ساله
اس ام اس
به نــــــــــام نـــــــــــــامی نـــــــــــــــــام نــــــــــــــــــــماینده عشــــــــــــق
تابستان سخ
نگاهی دیگر

یک مهمونی ...

ازگیل ٬ موش ٬ دردسر ٬ شریک ... چهار یار جدا شده ٬ شرکت در مهمونی ...

دکتر ٬ خوش تیپ ٬ گیتار ....

همه سرخوش ٬ خوش گذشت ....

سفر به شمال کشور ...

ازگیل اخمو ....

موش دنبال جور کردن مشکلات ازگیل ....

همیشه موش سرخوده جمع بود ... ازگیل چش شده بود؟

موش نبود ازگیل خوب بود ... موش بود ازگیل اخمو ...

موش حسی داشت ... از جنس حسهای بد ... نه بدبینی خیلی بده ...

موش خنگ چاق .................................................

شب آخر ٬ صبح رانندگی ... راننده ها بخوابن ....

صبح همه خواب بودن ٬ دکتر و ازگیل تا صبح بیدار ...

موش خنگ چاق ...............................................

تهران ٬ الو ٬ سلام ٬ تو واقعا چرا شب نخوابیدی ٬ چرا همه خوابیدن و تو و دکتر نخوابیدین ....

              ٬ سلام ٬ صحبت معمولی ٬ خیلی شکاکی ٬ اصلا تو نرمال نیستی .....

موش خنگ چاق .............................................

دعاوی بد و بی ربط .... قطع ارتباط ....

خیلی زود گذشت ....

مهمونی دکتر ٬  استقبال گرم ٬ موش همون خنگ چاق بود و هست ....

دوست موش می گفت من هنوز موندم چه طور دکتر که انقد رخسیسه دیشب انقدر سنگ تموم گذاشت ؟؟؟؟

چند ماه بعد ...

می دونی دکتر به من sms داد ... منم جوابشو دادم .... دکتر گفت زنگ بزن ... منم زدم ...

اصلا شب مهمونی دکتر گفت بی خیال موش وووو (دیگه نمی خواهم بدونم)

موش خنگ چاق .................................

می دونی خیلی سخته که بفهمی همه تو رو به چشم یک احمق نگاه می کنن و تو هم ببو گلابی باشی ...

ارتباط قطع شد ٬ تصمیمی برای همیشه ٬ می دونی اگر همون موقع واقعا برای همیشه تموم می شد  با امروز و دیروز هیچ فرقی نمی کرد ...

اما حدود ۴۰ یا ۵۰ روز بعد یک دیدار ساده ٬ شروعی جدید....

خیلی سخت بود پذیرش ....

راستشو بخواهین موش هیچ وقت نپذیرفت ....

اصلا اگر بخواهین بدونین از اون روز به بعد موش اصلا دیگه به ازگیل گیر نمی داد ... موش دیگه چیزی تو دلش نداشت که بهش بنازه ٬ خیلی چیزا شکسته بود .... ولی مهم اینه که اصلا اهمیتی نداشت که دل موش برای همیشه شکسته بود ....

دیگه از اون روز به بعد موش نه به ازگیل گیر داد و نه اصلا کنترلش کرد و حتی شوخی هم اگر می کرد فقط وفقط شوخی بود ....

وقتی قداست یک دوستی از بین رفت چه اهمیتی داره که کی چیکار می کنه ...

 

 

برای راوی زبان حال موش خیلی سخت بود که این مطالب رو بنویسه ٬ شاید این تاخیر به خاطر همین بود ٬ ولی از این جا به بعد روزهای الکی خوش خیلی زیادی در پیشه که فکر کنم خیلی زود به زود وبلاگ به روز بشه ٬ اگر شرح وقایع یک روزی تموم شه منتط باشین که گله ها و راه حل های موش و ازگیل رو از دید یک ونوسی و یک مرخیی بشنوین ....

 

 

 

 

موش شکست ٬ نه از بین رفت ٬

اشتباه

تابستون با همه بالا پاییناش گذشت و توی فصل جدید موش و ازگیل با دوستای جدید موش رفت و امد داشتند.بعد از چندتا مهمونی تصمیم گرفتند که دوروز پشت سر هم برند خارج شهر و دیر وقت برگردند.

عده شون زیاد بود .رفته بودند ویلای یکی از دوستاشون.اونجا که بودند موش خیلی  مراقب بود که به ازگیل خوش بگذره.میرفت با سختی ابگرم کن رو درست میکرد تا ازگیلش سردش نباشه.کارایی میکرد که دیگران نمیکردند.ازگیلم خیلی حال میکرد منتها یک مشکل بزرگ ازگیل داره و اونم وسواسه که این باعث شده بود هی غر بزنه و بداخلاق شه و چون در اونجا فقط با موشش راحت بود غرشو به جون اون میزد.ولی طفلکی موش همچنان خوب و مهربون بود.

روز دوم که رفتند اونجا  همه داشتند اس ام اس بازی میکردند و ازینا که اینو برای چند نفر بفرستیدو اینا واسه هم میفرستادند و واسه همین همه هی شماره های همو میگرفتند و میفرستادند.چند ساعت قبل از اینکه برگردند بچه ها یکی یکی میرفتند بیرون ویلا و موشم  یهو رفت و ازگیل اولش متوجه نشده بود و مونده بود تو ویلا.۵نفر مونده بودند تو ویلا که توی این ۵نفر یکی بود که موش احساس میکرد از ازگیلش خوشش میاد.وقتی بقیه بیرون بودند و این ۵نفر تو .اون شروع کرد با ازگیل حرف زدن از دانشگاه و رشته ها و موش و ازگیل فکر کنم یک نیمساعت ،۴۵ دقیقه ای داشتند صحبت میکردند .وقتی ازگیل پیش موش رفت موش اونجا خوب بود و از ازگیل پرسید چی کار میکردی؟ ازگیلم گفت که داشتم با فلانی صحبت میکردم که موشم چیزی نگفت.

به محض اینکه برگشتند موش شروع کرد به ازگیل گیر دادن که این به تو نظر داره  و تو مقصری و کلی ازین حرفا.ازگیلم چون اینو احساس نکرده بود فکر میکرد موش داره بهش گیر الکی میده.خلاصه یک چند روزی موش و ازگیل سر این جریان درگیر بودند.البته از یکطرفم خب موش  حق داشت ودوست داشت ازگیلش پیشش میبود توی حیاط و ازگیلم اینو نفهمیده بود و اشتباه کرده بود و مونده بود توی ویلا .بیچاره خبر نداشت که چه دردسرهایی در انتظارشونه.

موش هیچ وقت به ازگیل اعتماد نداشت و حرفای ازگیل رو قبول نمیکرد

یکی دوماه بعد از اون روزا موش و ازگیل از هم جدا شده بودند .۱۱روز از جداییشون میگذشت و ازگیل داشت از بیخبری دق میکرد.عید قدیر بود.ازگیل برای موش  و اقای رشتی اس ام اس تبریک فرستاد و موش جواب نداد ولی رشتی جواب دادو گفت ما الان دیزین هستیم و ازین حرفا .یکمی بعد یک اس ام اس تبریک از یک شماره غریبه برای ازگیل اومد و ازگیل پرسید شما و فهمید که اون اقاهست که تو ویلا بود. اقاهه گفت به این شماره زنگ بزن .ازگیل اولش تعجب کرد و بعد پیش خودش فکر کرد این یک بهونست و شاید  اقاهه میخواد از طرف موشش بهش خبر بده.کلی خوشحال بود و اصلا مغزش رو کار نگرفت و همونجوری که هیچ وقت فکر نمیکنه و کاری رو انجام میده ،اینبار هم بدون فکر کردن و از سر احساسات و کنجکاوی که فکر میکرد قراره خبر خوبی از موش بشنوه به شماره زنگ زد و بزرگترین  اشتباه زندگیش رو کرد.

بعد از حال احوالپرسی و اینکه راجع به مدرکدانشگاه و اینا که صحبت کردند اقاهه پرسید از موش چه خبر و تازه ازگیل فهمید که چه خوش خیال بوده که فکر میکرده میتونه الان راجع به موشش چیزس بشنوه. ولی همه چیز خیلی عادی بود و ازگیل اینو گذاشت رو حساب اینکه خوب اونا ادمای راحتی هستند و خود ازگیلم قبلنا اینجوری بوده پس منظوری از این اس ام اس و تلفن در میون نبوده. تلفن که قطع شد ازگیل خیلی ناراحت بود که اگه قرار بود خبری از موش نشنوه پس چرا اصلا زنگ زد.اخه میدونید ازگیل خیلی دلش برای موش تنگ شده بود .

۱۰روز بعد موش و ازگیل دوباره اشتی کردند.و بعد رفتند یک مهمونی که همه اون اکیپ بودند.شب که برگشتند ازگیل یک اس ام اس گرفت که تازه فهمیدمثل اینکه  بابا موش بیچاره حق داشت و یجورایی درست  میگفت این اقا به تو نظر داره .راست میگند که همجنس همجنسشو بهتر میشناسه.ولی ازگیل چون خودش هیچ حسی به اون نداشت و توی این دنیا فقط فقط چشاش موشش رو میدید فکر میکرد بقیه هم اینو میدونند و منظوری ندارند.

خیلی ناراحت شده بود .به موشش حق میداد که حساس شده بود.بعد از کلی فکر کردند فردای اون روز زنگ زد به اقاهه و بهش گفت دیگه به من اس ام اس نده.من موشم رو و دوستیم با اونو دوست دارم و دلم نمیخواد هیچ چیز باعث بشه که از دستش بدم.

بعد ازگیل خیلی با خودش در گیر بود که به موش بگه یا نه.از یک طرف فکر میکرد هنوز اتفاقی نیوفتاده بوده و تونسته جلوشو بگیره و چرا باید بزرگش کنه.از یک طرفم از موش خیلی میترسید.

اخه موش هیچوقت به ازگیل اعتماد نکرد و هیچ وقت هیچ وقت حرفای ازگیل رو باور نکرد توی هیچ زمینه ای حتی تا همین روزای اخر دوستیشون هم حرف ازگیل رو باور نمیکرد.ازگیل همیشه از موش میترسید.همیشه نگران بود که اقا موشه رو از دست بده. موش جو ری برخورد کرده بود که از ناراحتیهاش از عصبانیتش و از همه چیزش همیشه میترسید. اخه دوستیشون به مو بند بود و ازگیلم عاشق موش.واسه همین اون موقع هم نمیدونست چه جوری باید به موش بگه که اون حرفش رو باور کنه و باور کنه که ازگیل واقعا منظور نداشته و مثل همیشه بیفکر عمل کرده بوده.میترسید موش عکس العمل عجیبی نشون بده.میترسید موش بخاطره این مساله که واقعا تقصیر خودش نبوده بزارتش و بره....

واسه همین ترجیح داد که حالا  فعلا چیزی به موش نگه تا بعدا بگه و مساله رو بزرگش نکنه.اخه میدونید از یکطرف ازگیل کلی پیش خودش خوشحال بود که  از روی عشقش جلوی اقاهه وایساده.و فکر میکرد اگه موشش حرفاش رو باور کنه چقدر بهش افتخار میکنه ولی  از یک طرف شک داشت که موش واقعا بشینه و به حرفش گوش بده.اخه اقا موشه یک اخلاقی که داشت این بود که یک چیزی که میرفت تو سر ش دیگه در نمیومد و همیشه برداشت خودش رو میکرد.و حرف ازگیل رو نمیپذیرفت.

خلاصه همه اینا باعث شد که ازگیل به موش تا اطلاع ثانوی چیزی نگه.

ای کاش موشش ترسناک نبود.ای کاش میتونست راحت باهاش حرف بزنه.ای کاش یکم موش به حرفای ازگیل اعتماد داشت و از همه مهمتر اینکه ای کاش ازگیل با همه ترساش همون موقع به موش گفته بود.اره درستش این بود که همون موقع میگفت.شاید اون موقع یکسری حسهای بد سراغ موش نمیومد..

اصلا ای کاش اونروزی که بیفکر تلفن زد.این کار رو نکرده بود تا موشش رو هیچوقت ناراحت نمیکرد...

اره ازگیل بزرگترین اشتباه زندگیش رو مرتکب شد.اشتباه خیلی بزرگی که همش از بیفکری بود و تاثیر بدش رو تا اخر توی دوستیشون باقی  گذاشت.

متاسفم.

تابستان سخت

موش هرچند وقت یکبار تلفن های بی ربط داشت ...

اما این موضوع ازگیل رو اذیت می کرد...

در این وسط یکی از دوستان اون طرفی هم همیشه دردسر درست می کرد ...

شاید هم موش دچار سوء تفاهم بود ...

یک شب در پستو ٬ دیدن دکتر ٬ خیلی سعی کرد به روی خودش نیاره ... موشهای مردادی خیلی حسودن اونهم توی احساسات ... شکی در بین نبود فقط و فقط حسودی ...

موش حتی به برادر از گیل هم حسودی می کرد ...(نگین چه موش خلی )

حتی خود موش هم فکر نمی کرد که انقدر به ازگیل وابسطه شده باشه ...

آخرین سفر تنهای ازگیل بدون موش فرا رسید ...

موش خیلی براش عادی بود ...

یک هفته دوری ... وای خیلی سخت بود ....

می دونید جالبه ٬ شما ممکن هساش معشوقتون رو در یک شهر مدتی طولانی نبینید ٬ اما کافیه فاصله زیاد بشه و اون وقته که مثل موش دوره خودتون می چرخید و اذیت میشید ....

ازگیل آمد ...

خیلی دیر بود ...

اما زود خودشو به موش رسوند ....

به به موش نو نوار شده بود ...

دوستان کلا عوض شده بودند ...

یکی مالزی رفته بود ... یکی دلخور رفته بود .... یکی یک هو رفته بود ... یکی نادوست بود ...

ازگیل بیشتر تنها شده بود ...

موش رو بعضی دوستی هاش پا فشاری می کرد ....

اما بوی دوستی های جدید می اومد ...

چه دردسر بزرگری از یکی از دوستی های جدید در راه بود ........... (تا بعد)

 

           باتشکر یعقوب حسن پور بریجانی

 

درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

نظر سنجي

پيوند ها

صفحات جانبي

آمار سايت