تبلیغات
اس ام اس - لطیفه و حكایت های ملا نصرالدین 2
اس ام اس
به نــــــــــام نـــــــــــــامی نـــــــــــــــــام نــــــــــــــــــــماینده عشــــــــــــق

قورباغه و شخم زدن




روزی ملا بر سر زمینش مشغول شخم زدن بود . در همان حال چشمش به قورباغه ای افتاد كه در گوشه ای بود.
قورباغه را برداشت و نگاهی به آن انداخت و خطاب به حیوان گفت: برای چه به من نگاه می كنی؟
نكنه تو هم می خواهی از من شخم زدن را یاد بگیری؟!



لحاف ملا




یك شب كه ملا و زنش در خانه خوابیده بودند،ناگهان بر اثر سر و صدای بسیار زیادی از خواب پریدند. زن ملا به شوهرش گفت: برو ببین بیرون چه خبر است؟
چون هوا سرد بود، ملا لحافی را بر شانه خود انداخت و خود را درون آن پیچید كه سردش نشود و با همان سر و وضع بیرون رفت تا علت سر و صدا را بفهمد.
دست بر قضا دزدی از پشت سر به ملا نزدیك شد و در آن شلوغی لحاف را از روی سر و شانه ملا ربود و فرار را بر قرار ترجیح داد.
ملا به سرعت به خانه مراجعت كرد و وقتی زنش پرسید: خوب... سرو صدا مربوط به چی بود؟
ملا جواب داد: دعوا بود.
زن ملا پرسید:دعوا؟... بر سر چی؟
ملا هم بدون معطلی جواب داد: بر سر لحاف ملا


كمك كردن ملا




روزی ملا به شهر اصفهان رفته بود و از خیابانی می گذشت كه صدای فریادی را از بالای مناری شنید .
سرش را بالا كرد و گفت : ای مرد..... خیال نكنی كه من نمی خواهم كمكت كنم ولی چه كنم، تو بر سر درختی رفته ای كه نه شاخه دارد و نه برگی ، بنابراین من نمی توانم كمكت كنم.







رقت قلب ملا




یك روز عده ای از مردم ملا را دیدند كه مقداری سبزی و میوه خریده و در خورجین گذاشته و خورجین سنگین را هم بر دوش خود انداخته و با همان سر و وضع سوار بر الاغش شده و به خانه میرود.
یكی از آن میان گفت:ملا...چرا خورجین را روی شانه خودت گذاشته ای؟
ملا پرسید:پس چكار باید می كردم؟
آن مرد گفت:بهتر نبود آن را روی الاغت می گذاشتی؟
ملا با لحنی دلسوزانه جواب داد: دور از انصاف است كه هم خودم سوار الاغ شوم و هم خورجین سنگین را روی حیوان زبان بسته بگذارم.





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط یعقوب حسن پور
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

نظر سنجي

پيوند ها

صفحات جانبي

آمار سايت